تبلیغات
خاطرات مدرسه

خاطرات مدرسه
 
نویسندگان
نظر سنجی
آیا از این وبلاگ راضی هستید؟




میخواستیم با بچه ها بریم اردو.
من صیح دیر از خواب بیدار شده بودم ولی وقتی رفتیم مدرسه دیدم اتوبوسمون راه افتاده. پدرم با ماشین اتوبوسو تا چند كیلو متر اونور تر دنبال كرد اینقدر بوق زده تا راننده اتوبوس ایستاد و من سوار اتوبوس شدم. خیلی خجالت كشیده بودم.
این یكی از خاطرات خنده دار اونروزم بود.



طبقه بندی: خاطرات روزانه،
[ یکشنبه 1391/11/22 ] [ 10:49 ق.ظ ] [ بهار ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


مدرسه خانه ئ دوم ما

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب